دلشوره های دریا
شعرها و دستنوشته های فائزه امینی
(۱) می گویم نمی شود یک شب بخوابی و صبح زود یکی بیاید و بگوید هر چه بود تمام شد ... به خدا ...!؟ تو همیشه از همین فردا از همین یکی دو ساعت بی رویای پیش رو می ترسی می ترسی از رفتن ، از نیامدن می ترسی از همین هوای ساکت بی منظور می ترسی یک وقت دستی بیاید روی سینه ی باران بزند کاسه های خالی اهل خانه را بشکند. اصلا" تو از شکستن بی دلیل دریا می ترسی! بگو نمی شود یک شب بخوابی و صبح زود .... بعد اگر دست خالی به خانه برگشتی بگو کوپن های باطله را در باد نمی خرند بگو تمام روز باد می آمد بگو بعضی از احتمال حادثه می ترسند ... سید علی صالحی *** (۲) دیگر خوب می دانم احتمالا حق با آنهاست که از احتمال حادثه می ترسند... می ترسند از رفتن... از نیامدن... آمدن... و تو که به هر طرف رو کنی در مسیر باد ایستاده ای... *** (۳) می گم اینکه هر صبح مردم شهر من با بغض از خواب بیدار می شن بخاطر آلودگی هواست دیگه؟؟... شاید دیگر هیچ کس برای هیچ کس نامه نمی نویسد... شاید هیچ کس دلش برای هیچ کس تنگ نمی شود... شاید بهتر است هیچ کس حال هیچ کس را نپرسد... شاید دیگر هیچ کس هیچ کس را دوست ندارد... من مطمئنم دنیا حالش اصلا خوب نیست! و دارد وانمود می کند به همه چیز... مثل مادر وقتی نگاهش را از من می دزدد وقتی نگرانش می شوم و شب ها با قرص می خوابد... من مطمئنم اتفاق بدی در یک جای دنیا افتاده که صدای هیچ کس در نمی آید اما وقتی صبح شود ... کابوس اول : سفر قبول کن تلخ است صدای گنجشکان همیشه در قفس روزنامه می میرد نگیر عکس مرا روزنامه محرم نیست و باد موی تو را تاب می دهد امروز و شوق کفش درآورده ست و طعم پای تو در رود می شود جاری و عطر این سیگار همیشه در افق خاطرات خواهد ماند نگیر عکس مرا روزنامه بیگانه ست ... پل خواب-محمدرضا عبدالملکیان *** کابوس دوم : فراموشی ادامه دارد... این روزها...این شب ها...این بی خوابی ها...کابوس ها...دیوانگی ها در من ادامه دارد... مثل بریده ی روزنامه ای چسبیده ام به خاطرات گذشته و هی فکر می کنم کی ، کجا ، چگونه اتفاق من از دست خیس دنیا افتاد؟! و چرا همیشه در ستون حوادث با ترس ، به دنبال یک اسم آشنا ، یک عکس دسته جمعی گریه دار، یک خاطره ی قدیمی می گردم! هی فکر می کنم...فکر می کنم...و سر دنیا گیج می رود... شناسنامه ام می گوید مال همین شهرم صادره ازهمین شهر و همسایه ها حاضرند شهادت بدهند تمام این سال ها ساکن همین شهربوده ام... یادم نیامد!... هر چه سر به دیوارهای اتاق کوبیدم ، یادم نیامد روزها و خاطراتی را که گذشت باغ ملی را...محسنی را...دانشگاه را... انجمن های چهارشنبه را... یادم نیامد آخرین غزلم را...آخرین دویدنم را زیر باران...آخرین گریه ام را برشانه های یک دوست ...آخرین ... همیشه چند صفحه ی آخر این کتاب قدیمی را باد برده است ... صحنه ی آخر این فیلم گریه دار پاک شده ... تاریخ و اسم های پشت این عکس دسته جمعی ناخواناست... ... من به یک فراموشی خودخواسته مبتلا شده ام ! و در یک بیمارستان روانی به ابعاد اتاقم زندانی ام و هر چه دکترها تلاش می کنند ، خانواده ی بیچاره ام تلاش می کند ، آلبوم های قدیمی تلاش می کنند ، فیلم های خانوادگی و دسته جمعی تلاش....... -"بسه دیگه! ... به خاطر خدا بسه! ...چیزی یادم نمیاد!...دست از سرم بردارید !!..." آلبوم ها بسته می شوند دکترها سر تکان می دهند آدم ها ناامید ، در را پشت سرشان می بندند و من مثل بریده ی روزنامه ای می چسبم گوشه ی دیوار و هر چه فکر می کنم دستی را که روزی مرا ازهمه ی اتفاق های ستون حوادث جدا کرد یادم نمی آید من سال هاست به یک فراموشی خودخواسته مبتلا شده ام ... *** کابوس سوم : پرواز ادامه دارد صبور! این کابوس ها در من ادامه دارد و تو همیشه ، همه را از حفظی و من بیهوده هر صبح برایت جیغ ها و دیوانگی هایم را تعریف می کنم ... هی خواب می بینم پرستوهای پرپر را پروازهای سرخ یک ققنوس بی سر را هی می پرم از بام این کابوس و می افتم مادر! بگیر از خواب من این بالش پر را مادر! کمی نامهربان تر باش با دنیا اهلی نکن با خرده نانت هر کبوتر را گرگ است شاید آن که می خواهد مرا با خود... اینقدر راحت وا نکن در قصه ها در را ! "شب گریه"هایم را نمی دیدی ولی هر صبح می دیدمت با حسرتی این بالش تر را ... فائزه امینی-بهمن87 نه که حرف نباشد حوصله نیست صدا نیست شعر نیست یک چیزی هست که نباشد بهتر است... *** خوشبختانه همیشه صداهایی برای یادآوری بعضی چیزها مثل زندگی هست! صدای زنگ ساعت که هر صبح یادت بیندازد همه چیز فقط یک خواب بوده صدای مامان وقتی درمیاد از بدخلقی اینروزات صدای جاروبرقی و چرخ گوشت و ماشین لباس شویی و دزدگیر ماشین و بووووووووووق ماشینا که " هی خانوم! حواست کجاست؟؟؟" صدای گریه یک دوست پشت خط که " نگران نباش... چیزی م نیست!" صدای خفه ی خودت در شب های طولانی نخوابیدن... و این یعنی خوشحال باش! زنده ای!... *** و چهره شگفت از آن سوي دريچه با من گفت "حق با کسی ست که مي بيند من مثل حس گمشدگی وحشت دارم اما خداي من آيا چگونه ميشود از من ترسيد ؟ من ، من که هيچ گاه جز بادبادکي سبک و ولگرد بر پشت بامهاي مه آلود آسمان چيزی نبوده ام و عشق و ميل و نفرت و دردم را در غربت شبانه قبرستان موشي به نام مرگ جويده ست . " و چهره شگفت داد زد " باور کنيد من زنده نيستم " حق با شماست من هيچ گاه پس از مرگم جرئت نکرده ام که در آئينه بنگرم و آنقدر مرده ام که هيچ چيز مرگ مرا ديگر ثابت نميکند افسوس من مرده ام و شب هنوز هم گوئي ادامه همان شب بيهوده ست ... شايد پرنده بود که ناليد يا باد ، در ميان درختان يا من ، که در برابر بن بست قلب خود چون موجي از تأسف و شرم ودرد بالا ميآمدم و از ميان پنجره ميديدم که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ و همچنان دراز بسوي دو دست من در روشنائي سپيده دمي کاذب تحليل ميروند و يک صدا که در افق سرد فرياد زد : " خداحافظ. " فروغ فرخزاد *** زندگی ادامه دارد... و آن ماهی دلتنگ خوشبختانه مرده ست ... چقدر همه شبیه هم اند این روزها قدم زدن در خیابان مثل نگاه کردن در آینه دلهره آور شده! اتوبوس های واحد انگار نفس ندارند بار درد آدم ها را بکشند به هرکس نزدیک می شوی در آستانه انفجار است و دلش می خواهد روی شانه ات گریه کند... هرکس چیزی برای فرو ریختن دارند و تو می ترسی از این همه شکسته های آدم و تو دلت می گیرد از این همه آدم های شکسته و فراموش می کنی تکه های خودت را و دلت می خواهد فرار کنی وبه هیچ آدم در حال انفجاری نزدیک نشوی و نگویی " گریه کن عزیزم! خودتو خالی کن!" با چه احتمالی آدم بعد از فروریختن دوباره برمی خیزد؟؟؟ *** چند روز پیش دوستی رو تو خیابون دیدم که شبیه "دوست" ها بود بهم خیره شد بهش خیره شدم سلام کرد سلام کردم گفت: خیلی خوشحاله که منو دوباره دیده گفتم: منم همین طور گفت: دلش برام تنگ شده بود گفتم: منم همین طور گفت: مراقب خودت باش گفتم: تو هم همین طور گفت: خداحافظ گفتم: خداحافظ رفت رفتم ترسناک بود که هر چی فکر کردم اسمش رو یادم نیامد حتی یادم نبود از کجا من رو می شناخت چرا دلش تنگ بود چرا شبیه "دوست" ها بود چرا شبیه من بود... *** "هلیا ! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه ست. آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. " شما" را به "تو" و "تو" را به هیچ بدل می کنند. آن ها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آن گاه فرارسنده ی نجات بخش هستند. آن چه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد. و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. آن ها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند: من!من!من!من! اما من از دادرسی دیگران بیزارم هلیا! در آن طلا که محک، طلب کند شک است. شک، چیزی به جای نمی گذارد. مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه ی یک آزمایش، به حقارت آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت، باز آن ها را زیر هم نوشت و باز آن ها را جمع کرد... ... ما فرصت های گریزنده را چون قاصدک ها به دست باد نشاندیم. ما در خفاخانه های ضمیر خویش چیزی را پنهان نگه داشتیم. پنهان و سرسختانه نگه داشتیم. و روزی دانستیم- و تو نیز خواهی دانست- که زمان، جاودان بودن همه چیز را نفی می کند. پوسیدگی بر هرآنچه پنهان شده است دست می یابد و افسوس به جای می ماند..." * *** از تو هم رد می شوم هر چند پیام های دوستانه، قاب عکس کوچک شاملو، جاناتان و مرغ دریایی، گنجشک، شمع های نیمه سوخته و دلشوره ساعت پنج صبح ، آمدنت را جار می زند از تو هم رد می شوم و به دختری که در آستانه فرو ریختن است و تنهایی مزمنش را جشن گرفته پناه می برم از تو هم رد می شوم اردیبهشت! اردیبهشت عزیز... * نادر ابراهیمی![]()


![]()





